<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مهدی پاکدل</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com</link>
<description>به وبلاگ طرفداران مهدی پاکدل خوش اومدید</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Aug 2010 16:49:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مهدی پاکدل در نمایش ((حضرت والا)) البته امیدوارم!!!</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;حسین پاکدل قصد دارد نمایش &quot;حضرت والا&quot; را از اول آبانماه در تالار سمندریان تماشاخانه ایرانشهر به صحنه ببرد.&lt;BR&gt;حسین پاکدل در خصوص دلایل نگارش نمایشنامه &quot;حضرت والا&quot; به خبرنگار مهر گفت: همیشه اعتقاد داشتم تاریخ معاصر ظرفیت‌های بی‌شماری پیش روی نویسندگان ما قرار می‌‌دهد. جدای از این که باور دارم تئاتر ملی ما نباید خود را از اجرای متون پایه‌ خارجی به ‌ویژه آثار ارزشمند کلاسیی بی‌‌نصیب کند ولی در کنار آن نویسندگان توانای تئاتر باید توسط مرکز هنرهای نمایشی تشویق به تولید متن بومی شوند.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این مدیر و کارگردان تئاتر تأکید کرد: تئاتر شهر و مرکز هنرهای نمایشی بهتر است به جای این که به انتظار پیشنهادهای تصادفی بمانند پیشگام سفارش برای تولید متن با مضوعات و رویکردهای گوناگون شوند. ما شخصیت‌ها و وقایع بسیاری در تاریخ کشور خود داریم که می‌‌تواند در قالب درام صحنه‌های ما را پر کند. با این هدف این بار به سراغ وقایع سال‌های آغازین این قرن شمسی رفتم تا به سهم خود گوشه‌ای از اتفاقات آن دوران را که اتفاقا دوران سرنوشت سازی برای کشور بوده به صحنه ببرم.&lt;BR&gt;نویسنده نمایشنامه‌های &quot;دکتر نون&quot; و &quot;سمفونی درد&quot; یادآور شد: در سالهای بین 1300 تا 1330 کشور ما دستخوش تحولات عجیب و پیچیده‌ای بوده و گوشه‌ گوشه‌ آن می‌‌تواند منشاء تولید آثار قابل توجه و عبرت آموز شود. نمایش &quot;حضرت‌والا&quot; نیز با نگاهی آزاد و دراماتیک به زندگی یکی از شخصیت‌های مؤثر در تحولات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی آن دوران می‌پردازد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پاکدل درباره گروه بازیگری نمایش &quot;حضرت والا&quot; افزود: در این نمایش تعدادی از عوامل حرفه‌ای و هنرمندان توانای تئاتر با من همکاری دارند. طبق برنامه ریزی انجام شده قرار است سیامک صفری، مهدی سلطانی، عاطفه رضوی، فریده سپاه‌منصور، امیر دلاوری، حمید آذرنگ، &lt;FONT color=#cc0033&gt;&lt;STRONG&gt;مهدی پاکدل،&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; شهرام حقیقت دوست، بهنام تشکر، حمید نعیمی، مرتضی آقاحسینی، مهران امام‌بخش، ایمان افشاریان، محسن خویینی‌ها، ابراهیم عزیزی، امین میری، یاشار مؤمن‌زاده، پرهام دلدار، علیرضا عیسوی و ریحانه خاتمی در این نمایش به ایفای نقش می‌پردازند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کارگردان نمایش &quot;حضرت والا&quot; درباره شروع زمان تمرینات و اجرای نمایش گفت: با مشخص شدن گروه بازیگری نمایش تمرینات اثر را از مردادماه آغاز می‌کنیم و در نهایت نمایش &quot;حضرت والا&quot; را از اول آبان‌ماه امسال در سالن سمندریان تماشاخانه ایرانشهر به صحنه خواهیم برد.&lt;BR&gt;منوچهر شجاع طراح صحنه، گلناز گلشن طراح لباس، ونداد مساح‌زاده آهنگساز و نورالدین حیدری‌ماهر دستیار کارگردان عوامل دیگر نمایش &quot;حضرت والا&quot; هستند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center; MARGIN-TOP: -10px&quot; class=entry&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=byline&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;منبع:http://www.hosseinpakdel.com&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Aug 2010 16:49:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>m-pakdel</dc:creator>
<guid>http://m-pakdel.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان ((من و)) یک پلکان !!!</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;نمی شد نرفت... &lt;BR&gt;وقتی آنجا محل شکل گرفتن بسیاری از خاطرات تلخ و شیرینم بود &lt;BR&gt;وقتی کسی که به دیدنش می رفتم زمانی مهم ترین و با ارزش ترین فرد دنیایم بود&lt;BR&gt;وقتی ساعت ها را به انتظار اجرای این نمایش شمرده بودم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وارد سالن قشقایی شدم جایی که برای اولین بار پاکدل را آنجا دیدم این بار هم ردیف اول نشسته بودم&lt;BR&gt;محیط اطرافم شبیه به گذشته بود اما من نه...من خیلی عوض شده بودم احساساتم افکارم رویاهایم همه رنگ دیگری به خود گرفته بودند &lt;BR&gt;صحنه تاریک شد و این &lt;STRONG&gt;من&lt;/STRONG&gt; در تاریکی روشن صحنه گم شد&lt;BR&gt;زمان به سرعت می گذشت خیلی حواسم به نمایش نبود آنجا دیگر نه من من بودم و نه او خودش بود&lt;BR&gt;روی یکی از آن نیمکت ها -که مرا به یاد صحنه تئاتر یرما می اندخت- نشست. و شروع به گفتن جملات زیبا و پر احساسی کرد که هیچ یک از آنها در ذهنم نماند&lt;BR&gt;درست رو به رویم بود مرا می دید یا نه نمی دانم. می دیدمش یا نه نمی دانم...!&lt;BR&gt;پر بودم از تردید تردیدی که نمی گذاشت بفهمم دوستش دارم یا نه &lt;BR&gt;مثل کندن گلبرگ یک گل بود و گفتن جمله های دوستش دارم-دوستش ندارم با کندن هر برگ در حالی که نمی دانی می خواهی با کندن آخرین گلبرگ کدام یک را بگویی...&lt;BR&gt;پایان نمایش هر لحظه نزدیک تر می شد&lt;BR&gt;صدایش در گوشم می پیچید اما انگار هیچ نمی شنیدم .. جمله هایش می رفت تا در مغزم تحلیل شود اما انگار مغزم از کار افتاده بود.&lt;BR&gt;نقشی بود با احساس هیچی. فردی بود متنفر از همه چیز &lt;BR&gt;عجیب بود اما کاملا با او موافق بودم، منی که زمانی فقط به خاطر حضور خودش نمی توانستم بگویم از همه چیز و همه کس متنفرم....&lt;BR&gt;دقایق و ثانیه ها گذشتند و بعد صحنه روشن شد و من در تاریکی تنهایی فرو رفتم&lt;BR&gt;دور می شدم از آن سالن، از آن ساختمان استوانه ای شکل که زمانی برایم مقدس ترین نقطه ی جهان بود&lt;BR&gt;دور می شدم در آن خیابان های شلوغ که انتظار هایم اضطراب هایم و امید هایم را در خود جای داده بود&lt;BR&gt;دور می شدم از ..خودم....&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Mar 2010 12:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>m-pakdel</dc:creator>
<guid>http://m-pakdel.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان یک پلکان</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description> &lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;br /&gt; رضا گوران نمايش داستان يك پلكان را با حضور چهره‌هاي جوان و مطرح،
در بخش چشم انداز بيست وهشتمين جشنواره بين‌المللي تئاتر فجر به صحنه
مي‌رود به گزارش  خبرنگار فرهنگي &lt;strong&gt;ايرنا&lt;/strong&gt; از جشنواره، اين نمايش
اقتباسي از نمايشي به همين نام نوشته آنتونيو بايخو است و داستان زندگي سه
نسل را در يك ساختمان مسكوني روايت مي‌كند.
&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; گوران بر اين باور است كه اين روايت، شيوه متفاوتي از روايت در
تئاتر ايران است و در شيوه اجرا نيز تفاوت‌هاي چشمگيري نسبت به آثار قبلي
او دارد.
&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; در اين اثر نمايشي، مهدي پاكدل، اميررضا دلاوري، بهناز جعفري،
صابر ابر، بهنوش بختياري، رامونا شاه، مرضيه ازگلي، مسعود انتظاري و گلنوش
مومني به ايفاي نقش مي‌پردازند.
&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; نورالدين حيدري ماهر دستيار اول كارگردان و برنامه ريز، رضا
مهديزاده طراح صحنه، مهسا عظمي طراح لباس و آرش گوران آهنگسازي اين اثر را
برعهده دارند.
&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; نمايش داستان يك پلكان پس از اجرا در بيست وهشتمين جشنواره بين‌المللي تئاتر فجر (13بهمن) در قالب اجراي عمومي به صحنه خواهد رفت.
&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 03 Feb 2010 17:58:51 GMT</pubDate>
<dc:creator>m-pakdel</dc:creator>
<guid>http://m-pakdel.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خشکسالی و دروغ من</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نقد های متفاوت درباره خشکسالی و دروغ می خوانم.بعضی کاملا حرفه ای و بعضی معمولی اما هیچ کدام بردلم نمی نشیند. چرا که نگاه من نگاهی متفاوت از این هاست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من نمی توانم به بازی مهدی پاکدل و دیگران به یک چشم نگاه کنم . نمی توانم بگویم بازی سرابی بهتر از پاکدل بود با این که شاید در موقعیت هایی سرابی بهتر از او باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;من از دید گاه خودم می نویسم من با فکری می نویسم که مدام مشغول پاکدل است و با احساسی می نویسم که او را در هر حال بهتر از دیگران می داند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;این نمایش را با چشمانی دیدم که بی اراده به سمت پاکدل می چرخید. اولین بار این نمایش را در جشنواره دیدم   وقتی از سالن بیرون آمدم اصلا به یاد نداشتم علی سرابی یا رویا دعوتی چه لباس هایی پوشیده بودند و چه جمله هایی گفته بودند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;نقد من از خشکسالی و دروغ در ادامه مطلب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;عکس های این نمایش را در این سایت ببینید:&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://mehdipakdel.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;http://mehdipakdel.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 12:52:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>m-pakdel</dc:creator>
<guid>http://m-pakdel.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی رضا فهیم تا آرش</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولین شب آرامش قسمت آخر:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;«ببینید خانم محترم اومدم خدمتتون تا عرض کنم بنده علی رضا فهیم رسما...خانم محترم اومدم خدمتتون تا عرض کنم بنده علی رضا فهیم رسما می خوام...نه...مه این چه جور حرف زدنیه...خاطراتتون رو هر چی که بوده بریزید دور....ببینید آذر خانم....آخه اون می دونه من انقدر لفظ قلم حرف نمی زنم...بهم می خنده...بیاید همه چیز رو فراموش کنید...من هیچ گله ای...اه...بیاید به گذشته فکر نکنید و خاطراتتونو هر چی که بوده بریزید دور...دیوونه...اصلا به گذشته چی کار داری...به نظر نم هیچی مهم تر از آینده نیست...به نظر من هیچی مهم تر از آینده نیست...باید زندگی رو ساخت...باید یه جور دیگه به دنیا نگاه کرد...شاعر میگه...شاعر میگه...شاعر میگه که...شاعر هیچی نمیگه...آذر خانم شما باید...ببینید آذر خانم شما باید...ببینید آذر خانم شما باید با من...اگه این جوری حرف بزنم که فرار می کنه!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;لبخند زنم تنها همین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;در آن زمان حتی نامش را هم نمی دانستم.وقتی اولین شب آرامش تمام شد هیچ احساسی به او نداشتم.اما همیشه به خاطر بازی خوبش در قسمت آخر تحسینش کردم.علی رضا فهیم با اتمام اولین شب آرامش فراموش شد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                .......................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;«به بخت اگر باور داشته باشیم هم امروز و هم امشب آرامش فرا می رسد تورا و مرا،از این دم اگر لذت بریم زندگیمان در دستهای ماست،و ماتم ها بار مسئولیتمان را بر دوش می کشند.به &lt;B&gt;عشق&lt;/B&gt; اگر باور داشته باشیم نه فقط امروز و نه فقط امشب آرامش فرا می رسد،تو را و مرا...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;قسمت آخر ما چند نفر بود سریالی که بی علاقه، فقط چند قسمت آخرش را دیده بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نمی دانم چه شد که وقتی کلمه ی ((قسمت آخر))را خواندم چیزی در دلم لغزید. با شنیدن این جمله ها به باور عشق رسیدم شاید.(می گویم شاید چون رنگ  آرامش را پس از آن ندیدم.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;چهار شنبه شبی در تابستان بود آن شب احساس کردنم واقعا دوستش دارم. در آن وقت چیزی از او نمی دانستم و تا چند هفته ی اول جز 7-8 عکس چیزی نداشتم. چند عکس و یک نام:&lt;I&gt; مهدی پاکدل&lt;/I&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                  ..................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ميان ريتا و چشمانم... تفنگي است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;وآن‌که ريتا را مي‌شناسد، خم مي‌شود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و براي خدايي که در آن چشمان عسلي است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نماز مي‌گزارد!...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من ريتا را بوسيدم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن‌‌گاه که کوچک بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و به‌ ياد مي‌آورم که چه‌سان به من درآويخت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بازويم را زيباترين بافه‌ي گيسو فروپوشاند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من ريتا را به ياد مي‌آورم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;همان‌سان که گنجشکي برکه‌ي خود را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;آه... ريتا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ميان ما يک ميليون گنجشک و تصوير است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و وعده‌هاي فراواني &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;که تفنگي... به رويشان آتش گشود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نام ريتا در دهانم عيد بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;تن ريتا عروسي بود در خونم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من در راه ريتا... دو سال گم گشتم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و او دو سال بر دستم خفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بر زيباترين پيمانه پيمان بستيم، و آتش گرفتيم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;در شراب لب‌ها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و دو بار زاده شديم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;آه... ريتا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه چيز چشمم را از چشمانت برگرداند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;جز دو خواب کوتاه و ابرهايي عسلي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;پيش از اين تفنگ!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بود آن‌چه بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اي سکوت شام‌گاه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ماه من در آن بامداد دور هجرت گزيد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;در چشمان عسلي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;و شهر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه آوازخوانان را و ريتا را رُفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ميان ريتا و چشمانم... تفنگي است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;((خشکسالی و دروغ – صحنه آخر«علی سرابی شعر را خواند»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه چیز عوض شده بود.از آن روز که باور کردم دوستش دارم دو سال می گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه چیز عوض شده بود آن 7-8 عکس در میان 370 عکس گم شده بودند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه چیز عوض شده بود احساسم ، رویاهایم ، اهدافم  و افکارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;این بار نه تصویری بود روی کاغذ بی جان نه فیلمی بود تنها روی صفحه تلویزیون.خودش  بود که مقابل چشمانم ایستاده بود.خودش، که دیگر نمی توانستم بگویم چه قدر دوستش دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;صحنه آخر این نمایش را خیلی دوست دارم.وقتی علی سرابی این شعر را می خواند و پاکدل سرش را پایین انداخته ، می شود به او زل زد و حتی پلک هم نزد ... می شود احساس کرد که چه قدر نزدیک است...می شود احساس کرد اضطرابی دوست داشتنی در حضورش را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;می توان احساس کرد رنگ یافتن رویاهای دیروز،عشق های امروز و امید های فردا را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 10:22:56 GMT</pubDate>
<dc:creator>m-pakdel</dc:creator>
<guid>http://m-pakdel.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خشکسالی و دروغ</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز چهار تا عکس از تئاتر خشکسالی و دروغ می ذارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;تئاتر واقعا جالبی بود یه مردی به اسم امید(علی سرابی) که با زنش(آیدا کیخانی) مشکل داره بعد ازش جدا می شه و میره با یکی دیگه(رویا دعوتی) ازدواج می کنه آرش(&lt;FONT color=#0066ff&gt;مهدی پاکدل&lt;/FONT&gt;) هم دوست امیده و مترجمه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;یه جورایی می شه گفت طنزه. عالی بود چون علاوه بر پاکدل من بازی علی سرابی رو هم خیلی دوست دارم به خصوص بازیش تو ماچیسمو و مهمانسرای دودنیا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 545px; HEIGHT: 358px&quot; border=0 hspace=1 alt=kh1 vspace=1 align=baseline src=&quot;http://i39.tinypic.com/jph1lc.jpg&quot; width=545 height=363&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بقیه ی عکس ها تو ادامه ی مطلب&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Mar 2009 09:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>m-pakdel</dc:creator>
<guid>http://m-pakdel.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس ما چند نفر</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 543px; HEIGHT: 403px&quot; height=695 alt=ma39 hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/2586sd1.jpg&quot; width=820 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کلی عکس تو ادامه ی مطلب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Mar 2009 22:21:18 GMT</pubDate>
<dc:creator>m-pakdel</dc:creator>
<guid>http://m-pakdel.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی شیر و شکر</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;یه تئاتر بوده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من نرفتم ولی می دونم عکاسش مسعود پاکدل بوده همین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=368 alt=t3 hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/2gubguc.jpg&quot; width=543 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Mar 2009 22:09:03 GMT</pubDate>
<dc:creator>m-pakdel</dc:creator>
<guid>http://m-pakdel.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مروارید سرخ</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;این سریال هر شب کانال ۵ پخش میشه ۳ تا عکس ازش گذاشتم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 552px; HEIGHT: 360px&quot; height=401 alt=mo4 hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/14462aw.jpg&quot; width=620 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Mar 2009 22:05:48 GMT</pubDate>
<dc:creator>m-pakdel</dc:creator>
<guid>http://m-pakdel.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس گزارش یک اعدام</title>
<link>http://m-pakdel.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=g.e hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/28luq77.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند عکس دیگر در ادامه ی مطلب.......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Mar 2009 22:01:29 GMT</pubDate>
<dc:creator>m-pakdel</dc:creator>
<guid>http://m-pakdel.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

